گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم
فقط لبخندی کش دار و تلخ به گذر زمان
و مختصات مکان حواله میدهم
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم
و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید
و موهایم را دور انگشتانم حلقه میکنم
و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !
گاهی که خیلی غمگین میشوم خودم را نوازش می کنم
در اوج تنهایی و خود را در آغوشِ خود رها میکنم ،
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم
و فراموش نشده ام ، نمرده ام !
گاهی که خیلی غمگین میشوم
مدتها خود را در آینه مینگرم !
امروز از آن گاهی هاست ...
برچسب:
نویسنده: یونا خوشنام